Welcome to EverybodyWiki 😃 ! Nuvola apps kgpg.png Log in or ➕👤 create an account to improve, watchlist or create an article like a 🏭 company page or a 👨👩 bio (yours ?)...

تاریخچه شاهدبازی

از EverybodyWiki Bios & Wiki
پرش به:ناوبری، جستجو
اثری از فردریک لیتون

همجنس‌گرایی مردانه در تاریخ ایران (به‌انگلیسی: Sodomy on history of Iran) به وجود پسرخواهی و میل جنسی مردان‌به‌مردان که زیرعنوان دگرباشی در طول تاریخ ایرانیان اطلاق می‌شود. با استناد به مدارک تاریخی مانند متون تاریخی و امور ادیان و متون ادبیاتی می‌توان به وجود همجنس‌گرایی مردانه در ایران پی‌برد. همجنس‌گرایی مردانه در ایران می‌تواند دو منشأ مهمی داشته‌باشد، یکی یونانیان و دیگری ترکان. شاهدبازی یونیانیان باحفظ جنبهٔ فلسفی و مثبت در ایران وارد عرفان شد و به عشق الهی و معنوی تفسیر شد.[۱]امّا همجنس‌گراییِ مأخوذ از ترکان جنبهٔ زمینی داشت و به عمل جنسی همراه بود.[۲]

در یونان باستان[ویرایش]

مرد در حال بوسهٔ پسر. یونان باستان. موزه لوور

در نزد یونیانیان، امر عشق به پسر کاملاً رایج بوده و در آثار فلاسفهٔ بزرگ همچون افلاطون و در کردار سقراط، شواهد و مدارک زیادی می‌توان جست.[۳]مراد از عشق افلاطونی یا حبِّ افلاطونی، عشق مردبه‌پسر است، درحالی‌که این عشق پاک و بی‌شائبه است.[۴] در نزد قدمای یونان در عشق مردبه‌زن یا مردبه‌دختر، شائبه، مثلاً تولید مثل است، امّا عشق مردبه‌مرد می‌تواند پاک و بی‌شائبه باشد، چنان‌که سقراط در این نوع عشق، به‌دنبال مسائل جنسی هم نیست. همین تفکر است که بعدها وارد عرفان ایرانی شد و نزد عرفاً چنین تعبیر شد که عشق پاک، تمرینی است برای عشق آسمانی و عشق به خداوند جمیل که باید بدون هر شائبه (مثلاً طمع به بهشت و بیم دوزخ) باشد.[۵]درواقه اشاره می‌توان داشت به عبارت معروف صوفیان که المَجازُ قَنطَرةُ الحقیقةِ؛ یعنی مجاز پلی است برای رسیدن به حقیقت. یعنی عشق مجازی و زمینی می‌تواند وسیله‌ای جهت رسیدن به عشق حقیقی یعنی عشق آسمانی باشد.[۶] چنان‌که مولانا در مثنوی می‌گوید: عاشقی گر زین سر و زان سرست عاقبت ما را به بدان سر رهبرست[۷][۸] شاهدبازی یونانیان متمایز عرضه می‌شود با شاهدبازی ترکان، زیرا یونانیان برای این امر زمینه‌های فلسفی و معنوی داشتند، درصورتی‌که ترکان نداشتند.[۹]

دیدگاه افلاطون[ویرایش]

افلاطون دیدگاهی متفاوت تر از دیگران درباب عشق به‌پسران داشته

از نوشته‌های افلاطون معلوم می‌شود که عشق مردبه‌مرد با مردبه‌پسر یا حتی پسربه‌مرد، در یونان کاملاً مرسوم بوده و امثال سقراط به آن جنبهٔ معنوی و فلسفی و الهی و عرفانی داده بودند؛[۱۰] این بدین معناست که هستی یا خالق یا معنویات را در شمایل یا معصومیت جوانان می‌دیدند. رسالهٔ مهمانی افلاطون، اختصاص به عشق دارد و در آن، عشق مردبه‌مرد با ارجاع به‌رفتار و پندار سقراط تفسیر فلسفی شده‌است. از نظر بزرگان یونان عشق به‌زنان عشقی پست و زمینی است و صرفاً جهت تولید مثل کاربرد دارد، درحالی‌که عشق به پسران جوان عشقی بلندمرتبه است، اما به قید آن‌که منجربه رابطه جنسی نشود. خلاصه‌ای از اثر افلاطون موسوم به رسالهٔ ضیافت یا همان سومپوسیون به‌ترجمهٔ دکتر کاویانی و دکتر محمدحسن لطفی آمده‌است. در این رساله، افلاطون عشق به‌زنان را قبیح و پست، و عشق به پسران تازه‌رخ، معنوی و بلندمرتبه بیان می‌دارد. با توجه به موضوع مورد بحث ذکر می‌شود:

نعمتی بالاتر از این برای یک جوان وجود ندارد که محبوب مردی شریف و باارزش باشد و برای یک مرد نیز نعمتی بالاتر از معشوق نیست (اشاره به‌موضوع مرید و مراد همراه با عشق). آخیلوس مردانگی به‌خرج داد و انتقام عاشق خود، پاتروکلس را از هکتور گرفت و به‌خاطر او جان خود را باخت. اینکه آشیل می‌گوید آخیلوس عاشق پاتروکلس بوده، افسانه‌ای بیش نیست. زیرا آخیلوس نه‌تنها زیباتر از پاتروکلس بوده بلکه از او جوانتر بوده. چون دو آفرودیت [دو خدای زیبائی] وجود دارد، ما مجبوریم دو اروس [دو خدای عشق] را بپذیریم. یکی خدای مسن‌تری است که پدرش اورانوس است که مادری ندارد و ما آن را آفرودیت آسمانی نامیدیم. آفرودیت دوّم خدای جوان‌تری است که دختر زئوس [پادشاه خدایان] و دیونه است و نزد ما آفرودیت زمینی نامیده می‌شود.

اروسی [خدای عشق] که با آفرودیت زمینی [خدای زمینی زیبایی] پیوستگی دارد، در حقیقت خودش پست و زمینی است و کارش انسان که انسان‌های سفله را به دوست داشتن برمی‌انگیزد و این قبیل انسان‌ها نه‌تنها پسران بلکه زنان را دوست می‌دارند؛ ولیکن اروس سمانی با آن آفرودیت دیگر پیوند دارد که فقط از مردی بوجود آمده و در ایجادش زنی شرکت نداشته. این اروس [خدای آسمانی عشق] متوجه پسران است و چون اروس دیگر مسن‌تر است، گِرد هوا و هوس نمی‌گردد و آن‌ها که از او الهام می‌گیرند، عاشق پسران می‌شوند که طبیعتاً عاقل‌تر و قوی‌ترند! این به‌کودکان توجهی ندارند، بلکه به جوان‌هایی میل دارند که آثار خردمندی در آنها ظاهر شده‌باشد و این موقعی است که موی صورت شروع به‌روئیدن کند (اشاره به‌میل کم‌تر به‌کودکان).[۱۱][۱۲]

در سومپوسیون. نقاشی دیواری، موزه پئوستوم، ایتالیا.

افلاطون در سطور دیگر شرحی از مردان و قوانین دوران خویش یعنی دوران باستان یونان را مطرح می‌کند:

همهٔ مردانی که به‌دنبال مردان می‌روند، یعنی مادام که جوان هستند، مردان را دوست دارند و به‌این خوشند که در کنار مردان به‌سر می‌برند، و وقت خودرا با آنان می‌گذارنند و با آن‌ها هم‌آغوش گِردند و عشق‌بازی می‌کنند، و این دست که صفت مردی را بیشتر از صفت مردان دیگر دارند، عالی‌ترین جوانان می‌باشند. این‌گروه وقتی به سن مردی رسیدند به‌پسران عشق می‌ورزند و ازدواج و تولید نسلشان از روی علاقه‌شان نیست بلکه به‌این جهت است که قانون و حکومت آنان‌را مجبور به چنین عملی می‌سازد؛ اگر آنهارا به‌حال خود رها کنند، به ازدواج تن در نمی‌دهند![۱۳][۱۴]

دوراقه اشاره به‌پست بودن عشق به زنان.

این عقاید نشئت گرفته از عشق افلاطونی که فاقد تمایلات جنسی است به پسران، در نزد یونانیان، امری کاملاً رایج بوده.[۱۵] بنابراین افلاطون می‌گوید جهت پرهیز از مسائل جنسی می‌گوید به‌نظرم باید قانونی وضع شود که دل‌بختن به پسران نورس ممنوع شود.[۱۶] و تأکید او، عشق بر جوانانی است که آثار خردمندی بر آنها ظاهر شده‌باشند و این موقعی است که موی صورت، شروع به‌روئیدن می‌کند.[۱۷]

افلاطون از طرفی عشق به‌زنان را تقبیح می‌کند و از طرفی دیگر عشق جسمانی را هم ملامت می‌کند، چنان‌که می‌گوید: عاشق پست، بدن را بیشتر از روح و درون دوست می‌دارد[۱۸]

در میان اعراب[ویرایش]

همجنس‌گرایی مردانه در نزد اعراب باستان هم آنچنان مرسوم نبوده، زیرا در اشعار دورهٔ جاهلیت و یکی‌دوقرن نخستین پس از اسلام، مدرکی در این خصوص نمی‌توان یافت.[۱۹]

والةبن حباب و همجنس‌گرایی[ویرایش]

ذکر معشوق مذکر در اوایل عهد عبّاسیان در شعر عرب پیدا شد و پیش از آن سابقه نداشت.[۲۰] مُبدع آن والبة بن حباب، شاعر اهل کوفه در قرن هفتم هـ. ق بود و این‌نوع شعر از طریق شاگرد او ابونُواس به‌شعر فارسی راه‌یافت شد و در کتاب لباب‌الابابِعوفی به‌وفور از معشوق مذکر، یاد شده.[۲۱][۲۲]

پسر هارون الرشید[ویرایش]

به‌گفتهٔ مسعودی، امین، پسر هارون‌الرشید به غلامان علاقهٔ بسیار داشت به‌طوری که اطرافیان او ناچار شدند کنیزان را به‌صورت غلام درآورند و جامهٔ مردانه برآنان بپوشانند و به‌حضور او بفرستند؛ به این کنیزان، غلامیات می‌گفتند.[۲۳]

ابونواس[ویرایش]

حسن‌بن هانی معروف به ابونُواس اهوازی در قرن یکم هـ. ق در اصل اهوازیِ ایرانی بوده و در بصره تحصیل کرد. در دربار هارون رشید و امین اعتبار یافت و مورد توجه برمکیان قرار گرفت. او در ادبیات عرب، به «شاعر خَمریات» یعنی شاعر شراب‌ها معروف است و یمی از مختصات شعر او تبلیغ عشق مردبه‌مرد است.[۲۴]

اشعار ابونواس نشان دهندهٔ گرایش او بوده

برای مثال در قصیده‌ای می‌گوید:

یُرینا صَفحَتی قَمَرٍ یَفُوقُ سَناهُما القمرا یُزیدُکَ وجهُهُ حُسناً اذا ما زِدتَهُ نظرا

یعنی: «آن مرد گونه‌های چون ماهش را به‌ما می‌نمایاند که فروغش از فروغ ماه بیشتر است و چهره‌اش بر زیبایی می‌افزاید بیفزایی نظاره‌کردن بر او را.»

سعدی درباب ابونواس می‌گوید:

هرکه همچون بونواس اندر لواطه نصب‌شد

از غم نقمات و رنج کدخدایی بی‌غم است

ابن جوزی می‌نویسد: «از بونواس نقل است که در مکّه پسر بی‌ریشی را دید، سنگ حَجَرالاَسوَد را می‌بوسد. بونواس گفت به‌خدا می‌باید این پسر نزد حجرالاسود ببوسم. هرچه منعش کردند، سود نبخشید. نزدیک رفت و در کنار حجرالاسود، صورت بر صورت آن پسر گذاشت و را بوسید. [روای می‌گوید:] گفتم وای برتو در حرم خدا عمل حرام کردی. گفت بی‌خیالش! خدا رحیم است و چنین سروده:

و عاشقان التف خداهما عند استلام حجرالاسود فاستفیا من غیر ان یأثما کأنَّما کانا علی موعد

یعنی: «دوعاشق هنگام بوسیدن حجرالاسود، چهره بر چهرهٔ هم چسباندند، گویی آنجا وعده‌گاهی است که از وصال هم سیراب شوند بی‌آنکه گنهکار باشند!»[۲۵][۲۶]

حکایت زندیق و فریفتن امرد[ویرایش]

«روزی ابن سَیَابه اَمرَدی را فریفت و به خانه برد. خوردند و نوشیدند. غلام گفت آیا تو ابن‌سیابه زندیق هستی؟، گفت آری؛ پسرک گفت دوست‌دارم به‌من زَندَقه را یاد بدهی. ابن سیابه گفت: با کمال میل چنین می‌کنم. سپس اورا به‌رو خواباند و آن‌کار را با او کرد. غلام فریاد برآورد، آخ! این چه‌کاری است که می‌کنی؟ گفت تو از من خواستی که به‌تو زندقه بیاموزم، این اولین بخش از قوانین آن است!»[۲۷]

در دوران هخامنشیان و ساسانیان[ویرایش]

در دوران هخامنشیان و ساسانیان مجازات رابطه با همجنس، اعدام بوده‌است. اما برخی پژوهشگران به این نتیجه رسیده‌اند که در ایران قبل از ظهور زرتشت اجتماعات همجنس‌گرایانه وجود داشته‌است. هرودت نیز شاهدبازی هخامنشیان را گزارش کرده‌است؛ وجود روابط همجنس‌گرایانه مردانه در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز دیده شده‌است. لواط یکی از گناهانی است که در دوره ساسانی تلقی می‌شده‌است. اصطلاحاتی چون شهوت غیرطبیعی و جماع گناه آلود برای توصیف این عمل به کار رفته‌است. قوانین و مواردی که به آن‌ها اشاره شده نشانگر این بوده که این عمل در جامعه رخ می‌داده‌است. کتاب مینوی خرد می‌گوید موجودات اهریمنی به شیوه زیر آفریده شده‌اند: «و اهریمن بدکار دیوان و دروغان دیگر فرزندان اهریمینی را از عمل لواط با خود به وجود آوردند.» بنابراین نخستین نکته این است که لواط وسیله‌ای بود تا اهریمن بتواند موجودات اهریمنی دیگر و بیشتری به جهان بیاورد، و دوم آنکه اهریمن موجودی لواط کار پنداشته می‌شد. در کتاب وی دیوداد گفته می‌شود اگر مردان ناخواسته در لواط فاعل یا مفعول واقع شوند، مجازات آن‌ها شلاق و اگر خواسته این کار را بکنند، مجازاتشان اعدام است. در کتاب هشتم دینکرد، فصل ۳۴ آن که دربارهٔ احکام علیه تجاوز به عنف و سایر موارد موجود در هوسپارم نسکِ اوستا است، می‌گوید چنین قوانینی دربارهٔ امیال غیراخلاقی و هرزهٔ فاعل و مفعول، «شهوت ستمگرانه، کردار فاسد، و آوازه تبار و تنهای تباه و آلوده ایشان» وجود داشته‌است. در کتاب ارداویرافنامه، که داستان معراج به بهشت و جهنم است، به مجازات‌های همجنس‌گرایان و لواط‌کاران اشاره شده‌است. ویراز در سفر خود به دوزخ مردی را می‌بیند که کیفرش این بود که مارهایی به مخرج او وارد و از دهانش خارج می‌شوند. فرشتگان دربارهٔ علتش می‌گویند: «این روح مرد پستی است که در گیتی مرتکب لواط شده‌است.» در فصل دیگری دربارهٔ مجازات لواط با زنان سخن گفته شده که سبک‌تر بوده‌است. لازم به گفتن نیست که حکم «سزاوار مرگ» (مرگ ارزان) بی درنگ در مورد این گونه افراد اجرا می‌شد.

در دوران غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان[ویرایش]

غزنویان ترک‌نژاد بودند و لذا بدیهی است که لواط در نزد پیشینیان مرسوم بوده‌است.[۲۸]

عشق سلطان محمود و ایاز[ویرایش]

ایاز نشسته بر زانو در مقابل سلطان محمود غزنوی. نقاشی مینیاتور از یک نسخه خطی اشعار عطار نیشابوری. ایران. ۱۴۷۲ میلادی. محل نگهداری کتابخانه بریتانیا، لندن

درمورد مشهورترین سند، عشق سلطان محمود غزنوی به غلام ترکش ابوالنّجم اَیاز بن اویماق (قرن چهارم هجری) است، که ایاز بعدها رتبهٔ امیری یافت.[۲۹]

از راست به چپ: ایاز، سلطان محمود، شاه‌عباس یکم و شیخ. مینیاتوری مرقع از سده ۱۷ در موزه رضا عباسی.

داستان امیریوسف و طغرل کافرنعمت[ویرایش]

امیریوسف برادر سلطان محمود بود، روزی در مهمانی شاه چشمش به‌یکی از غلامان برادر موسوم به طُغرُل افتاد و سخت عاشق او شد. سلطان محمود که متوجّه نظربازی برادر شده‌بود، رنجید امّا سرانجام طغرل را برادر بخشید. امیریوسف به‌حدّی خوشحال شد که به‌همه هدیه و صدقه داد و طغرل را حاجب خود کرده و بعد برای او زن گرفت و مجلس عروسی مفصّلی ترتیب داد. از شگفتی‌های روزگار این‌که وقتی سلطان محمود بعد از مرگ پدر به سلطنت رسید، همین طغرل را جاسوس عمویش-امیریوسف- کرد به‌نحوی که طغرل سرانجام باعث گرفتاریِ مخدوم خود شد و امیریوسف به‌حبس افتاد.[۳۰] در تاریخ بیهقی آمده:

”و یوسف چه‌دانست که دل و جگر معشوقش بر وی مشرف‌اند“[۳۱][۳۲]

درتاریخ به‌غلامی از غلامان ساطان محمود که چندی به‌سلطنت رسید، طغرل غاصب و طغرل کافر نعمت می‌گویند که اینجا مراد نیست.[۳۳]

سنایی غزنوی[ویرایش]

سنایی، شاعر سبک خراسانی در دوره غزنویان، اشعار همجنس‌خواهانه ای می‌سروده

سنایی شاعر سبک خراسانی این دوران، اشعاری درباب همجنس‌گرایی نوشته:[۳۴]

جاوید زی ای تو جان شیرین

هرگز دل تو مباد غمگین

از راه وفا گسسته‌ای دل

بر اسب جفا نهاده‌ای زین

عاشق‌ترم ای پسر ز خسرو

نیکوتری ای پسر ز شیرین

عاشق خوانند مرا و بی دل

زیبا خوانند ترا و شیرین

آنم من و صد هزار چندان

آنی تو و صد هزار چندین

عشاق چو روی تو ببینند

و آن خال سیاه و زلف مشکین

بر روی توأم زنند احسنت

در عشق توأم کنند تحسین

هرگاه که بایدت تماشا

شو چهرهٔ خویشتن همی بین

حقا که خوشست نوش کردن

بر چهرهٔ تو شراب نوشین[۳۵]

یا نمونه‌ای از رباعی‌هایش:

باز آن پسر چه زنخ خوش‌زن کو؟

آن کودک زن فریب مردافکن کو؟

گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت

آن صبر که بازماند آن از من کو؟[۳۶]

یا نمونه‌ای دیگر:

انعم‌الله صباح ای پسرا

وقت صبح آمده راح ای پسرا

با می و ماه و خرابات بهار

خام خامست صلاح ای پسرا

با تو در صدر نشستیم هلا

در ده آواز مباح ای پسرا

خام ما خام تو و پختهٔ تُست

تو ز می دار صراح ای پسرا

عاقبت خانه به زلف تو گذاشت

صورت فخر و فلاح ای پسرا

چشم بیمار تو ما را ببرید

ز صحیح و ز صحاح ای پسرا

از پی عارض چون صبح ترا

به نکورویی و راح ای پسرا

همه تسبیح سنایی این است

کانعم الله صباح ای پسرا[۳۷]

یا: ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی

گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی [۳۸]

فرخی سیستانی[ویرایش]

در آن‌دوره که آغاز تسلط ترکان در تاریخ شده‌بود، معمولاً معشوق مذکر، ترکان لشکری هستند. برای مثال، فرخیِ سیستانی شاعر دورهٔ غزنویان، عاشق سرهنگی می‌شود:

مرا سلامت روی تو باد ای سرهنگ

چه‌باشد ار به‌سلامت نباشد این دل تنگ

دلم به‌عشق تو در سختی و عنا خو کرد

چنان‌که آینهٔ زنگ خورده‌اند اندر زنگ…[۳۹]

نقش‌برجسته جام وارن مربوط به پنجاه سال پیش از میلاد، نشان می‌دهد که همجنس‌گرایی در روم باستان هم وجود داشته

یا شعری‌دیگر:

باد، زلف سیاه او برداشت

تاب او باز کرد یک ز دگر

چون مرا دید پیش من بگریخت

آن سراپای سیم ساده پسر[۴۰][۴۱]

جالب اینجاست که شاعران دربار در نزد بزرگان و شاهان چنین اشعارِ هزلی را می‌سرودی و انگار در نزد آنان هیچ قُبحی نداشته و حتی آشکارا مسائل جنسی را بیان می‌کرد؛ برای مثال به «سُرین سپید» پسر، که به‌معنای کون سفید می‌باشد، اشاره کرد:

دوست‌دارم کودک سیمین بربیجاده دل

هرکجا ز ایشان یکی بینی مرا آنجا طلب

ای خوشا زین پیشتر کاندر سرایم زین صفت

کودکان بودند سیمین سینه و زرّین سلب

با سُرین‌های سپید و گرد چون تلّ سمن

با میان‌های نزار و زار چون تار قصب

گرتهی‌شد زین بتان اکنون سرایم باک نیست

دل پُرست از آفرین خسرو خسرونسب[۴۲][۴۳] یا در دیوان فرخی صفحه ۱۰۴ نوشته‌است:

ای پسر جنگ بنه، بوسه بیار

این‌همه جنگ و درشتی به‌چه کار

تو چو من یار نیایی به‌جهان

من چو تو یابم هرروز هزار

من اگر خواهم از بخشش میر

کودکانی خرمی همچو نگار[۴۴][۴۵]

نوع دیگر معشوق، معشوق بنده است. زیرا در آن‌دوره خرید و فروش برده و غلام و کنیز و بنده ترویج داشته؛ و رابطهٔ ارباب و رعیتی و عاشق و معشوق بوده.[۴۶]فرخی سیستانی عاشق یک پسربچهٔ زیبارو می‌شود که بندهٔ شخصی دیگر است.

دوش ناگاه به‌هنگام سحر

اندر آمد ز در آن ماه‌پسر

با رخ رنگین چون لاله و گل

با لب شیرین چون شهد و شکر

حلقهٔ جعدش پرتاب و گره

حلقهٔ زلفش از آن تافته‌تر

گفتم ای خانه به‌تو باغ بهشت

چون برون جسته‌ای از خانه به‌در؟[۴۷][۴۸]

بهترین نوع معشوق، ریدکان بودند؛ یعنی غلامان کم‌سن و سال زیبارویی که در عنفوان جوانی‌اند و هنوز کودک محسوب می‌شوند و سبزهٔ عذار ندارند و این مسئله صریحاً مخالف رأی افلاطون و سقراط می‌باشد، زیرا افلاطون به‌کودکان پسر توجهی نداشته و صرفاً به جوانان ویا نوجوانانی که نوخط بودند و آمادگی بیشتری جهت فراگرفتن معرفت را داشتن توجه داشت.[۴۹]این لغت که ساخت دیگری از رود است، در ادبیات سبک خراسانی زیاد به‌کار رفته‌است و فرخی سیستانی از ریدکان‌سرایی یعنی غلامان خانه‌زاد که در دربارها و سرای بزرگان و اشراف می‌زیستند و می‌بالیدند، نام برده‌است. منشأ این غلامان از شهرهایی همچون بلغار و قندهار و حصار ترکستان بودند و سفید بودند.[۵۰][۵۱] از این عبارات و اسناد متعدد دیگر معلوم می‌شود که عاشق نسبت‌به معشوق خود جنبهٔ پدری داشته و در تربیت او چون فرزندش عمل می‌کرد.[۵۲] لغت اَتابک که بعدها در تاریخ ایران زیاد تکرار می‌شود، در ترکی به‌معنای پدربزرگ است. اتابکان درواقع مادر شاهزادگان ترک بودند و از این طریق قدرت بسیار داشتند. فرخی سیستانی هم معشوق را پسر و خود را پدر خوانده؛ درواقه اشاره به رواج پدرخواندگی و پسرخواندگیِ آن‌دوره. ضمناً در بیت سوم حسادت عاشق و در بیت چهارم حسادت معشوق دیده‌می‌شود:

ای‌پسر هیچ‌ندانم که چگونه پسری

هرزمان با پدر خویش به‌خوی دگری

با چنین خو که توداری پسرا، گر به‌مثل

صبر ایّوب مرا بودی گشتی سپری

تنگدل گردی چون من سوی تو کم‌نگرم

ور سوی تو نگرم تو به‌دگر سو نگری

بوسه‌ندهی و نخواهی که کسم بوسه‌دهد

پس تو ای جان پدر رنج و عنای پدری

گرنخواهی که مرا بوسه‌دهد جزتو کسی

تو مکن نیز گه بوسه چنین حیله‌گری

من به پروردن تو رنج بدان روی برم

که تو در جستن کام دل من رنج‌بری[۵۳][۵۴]

هادریانوس و آنتینوس در مصر اثر ادوار-آنری آوریل

فرخی درباب گذراندن زندگانی با ریدکان می‌گوید:

امروز ما و شادی، امروز ما و رامش

در زیر هر درختی عیشی کنیم دیگر

با دوستان یک‌دل، با مطربان چابک

با ریدکان زیبا، با ساقیان دلبر[۵۵][۵۶] یکی از مضامین شعر فارسی در ارتباط با معشوق مذکر که علاوه‌بر قصیده، در غزل هم دیده می‌شود این است که معشوق که کودک است نخست اصطلاحاً خط و ریش ندارد، ولی سرانجام ریش درمی‌آورد و از این زمان به‌بعد، دیگر به‌درد عشق‌بازی یا نظربازی نمی‌خورد و این صریحاً خلاف رأی افلاطون است که به‌عشق معنوی معتقد بود، لذا معشوق او نباید کودک بی‌ریش باشد و شاعران در این‌باره مضامین گوناگون پرداخته‌اند.[۵۷] فرخی در تغزّل قصیده‌ای افسوس می‌خورد که معشوقش با آنکه پانزده سال بیش‌ندارد، ریش درآورده و جایگاه بوسهٔ شاعر را خراب‌کرده. شاعر از این غصه شب‌ها نمی‌خوابد: آن‌سمن عارض من کرد بنا گوش سیاه

دوشب تیره برآورد ز دوگوشهٔ ماه

سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز

چون توان دیدن آن عارض چون سیم سیاه

روزگار آنچه توانست برآن روی بکرد

به‌ستم جایگاه بوسهٔ من کرد تباه

بچکد خون ز دل من چو به‌رویش نگرم

نتوانستم کرد از درد بدان روی نگاه

شب نخسبم ز غم و حسرت آن‌عارض و روز

تا به‌شب زین غم و درد همی گویم آه[۵۸][۵۹]

ظاهراً مردان ترک، زیبارو بودند، چنان‌که مولانا که درتوصیف آنان می‌گوید:

ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو

به‌هندستان آب‌وگل به امر شهریار آمد[۶۰]

حکومت اسماعیلیه[ویرایش]

الموت. مینیاتور قرن ۱۵ میلادی

حکومت اسماعیلیهٔ الموت که به‌دست حسن صباح در عصر سلجوقیان تأسیس شده‌بود، به‌دست مغولان برچیده شد.[۶۱]برخی از رؤسا و داعیان این حکومت مذهبی در روابط جنسیِ همجنس‌گرایانه، چیزی از شاهان سلجوقی کم نداشتند. جوینی در تاریخ جهانگشا در ذکر سلطنت علاءالدین محمدبن جلال‌الدین حسن در قرن ششم هـ. ق، در مورد حسن مازندرانی که اخصّ الخواص علاءالدین بود و توطئه‌ای ترتیب داده‌بود تا علاءالدین به‌دست پسرش رکن‌الدین خورشاه کشته‌شود، می‌نویسد:

حسن مازندرانی را در وقت کودکی لشکر مغول از مازندران برده بودند و در عراق از میان لشکر گریخته بوده‌است و به ملک علاءالدین رفته، امردی ملیح بوده‌است. علاءالدین چون اورا بدیده است دوست داشته‌است و به‌خود نزدیک گردانیده پیش او محل اعتماد تمام شده‌بود و بغایت اورا عزیز داشتی… مع‌هذا از جنون و بدخوئی، اورا رنجانیدی و می‌زدی ضرب‌های عنیف. دندان‌های او بیشتر شکسته بود و آلت مذکوریت او پاره‌ای بریده، چون ملتحی شد و تا آخر که سپیدی اندک در موی او اثر کرده‌بود هنوز منظور و محبوب ا بود و اورا به‌جای امردان و معشوقان داشتی و یکی از زیر دستان خودرا که محبوبهٔ او بود، به زنی حُسن داده‌بود و با دوسه فرزند که حسن از آن داشت زهره نداشتی که بی‌اجازت علاءالدین در خانهٔ خود رفتی یا با زن بخفتی و علاءالدین در مقاربت و مباشرت با زن حسن از او تحاشی نکردی[۶۲][۶۳]

امردخانه[ویرایش]

از این دوره اسنادی در دست است که در ایران به‌صورت پنهان امردخانه‌هایی دایر بود و کسانی در مقابل دریافت وجه، منازل خودرا در اختیار فاعل و مفعول قرار می‌دادند.[۶۴] محمد عوفی که مقارن حملهٔ مغول، از ایران به هند گریخت در جوامع الحکایات و لوامع الروایات، در این باب داستانی آورده‌است که در ضمن نشان می‌دهد که محتسبان و مأموران دولتی از این آشفته‌بازار استفاده می‌کردند و از خاطیان باج می‌گرفتند:[۶۵]

روزی حامد شالی فروش بر دکان نشسته بود کودکی لطیف و ساده با قدی چون سرو و رخی چون گل و حرکاتی متناسب لطفی شامل در پیش او بگذشت و آن کودک را اسماعیل خواندندی و از لطف طبع بهره ای داشت. حامد او را بدید و بر وی فتنه شد و به‌نزدیک او رفت و اسماعیل کودکی شنگ و دغا و قوال و پای‌کوب و مردفریب بود. چون دید حامد که بر سیرت قوم لوط است… به‌لطف غمزهٔ حسن حرکات، او را بسته به خود گردانیده پس حامد او را گفت: شنیده‌ام که تو شعر خوش می‌خوانی و قول لطیف می‌گویی و مرا آرزوست که آواز تو بشنوم؛ جواب داد: منّت دارم و خدمت می‌کنم ولکن این کار در میان بازار راست نیاید، اگر صواب بینی، به‌خانهٔ سواراک رویم و در آنجا عیشی کنیم. حامد را این سخن موتفق نمود که خانه ای نداشت که کسی بدانجا توانستی برد؛ و این سواراک مردی بود به قرطبانی و بی‌غیرتی معروف و به خانه‌داری موصوف و جفت‌افکنی طاق… دلبران شهر، مرغ طرب در خانهٔ او پرواز دادندی و ارباب فساد، داد لهو و طرب در خانهٔ او دادندی؛ و اسماعیل گفت ای حامد، من با خود هیچ سیم و پول ندارم و در خانهٔ سواراک، بی‌سیم و پول نتوان شد، تو باخود هیچ سیم داری؟[۶۶][۶۷]

بقیهٔ داستان، شرح کلاهبرداری اسماعیل و رنود از حامد و باج‌گیری شب‌گردان از اوست. ظاهراً امردخانه‌ها از دورهٔ صفویه جنبهٔ رسمی یافت و دولت از این مکان‌ها مالیات می‌گرفت.[۶۸]

در دوره مغولان[ویرایش]

حافظ[ویرایش]

اگرچه شاهدبازی با ورود ترکان (غزنویان، سلجوقیان و...) در ایران مرسوم شد، اما در دوره مغولان تشدید شد.
عبدالحسین زرین‌کوب در توصیف فضای عصر حافظ در اشاره به همجنس‌گرایی می‌نویسد :

همجنس‌گرایی رسم رایجی بود چنان‌که حتی گوشهٔ خانقاه و خلوت مدرسه هم ممکن بود صحنهٔ آن باشد. ترکان که پادشاهان و امراء عصر از آنها بودند در این ایام نامشان با این رسم همجنس‌گرایی همه‌جا همراه بود. در همین دوره های نزدیک بود که اتابک یزد «حاجی شاه»(حاجی شاه ابن یوسف شاه آخرین اتابک از اتابکان یزد که بساط او در سال ۷۱۸ به دست امیر مبارزالدین که موسس حکومت آل مظفر در عصر مغولان بود، برچیده شد.) برای خاطر پسری خوبروی که همراه برادر شاه‌شیخ ابواسحاق اینجو (ممدوح حافظ)، کیخسرو و اینجو به آنجا رفته بود چنان رسوایی به بار آورد که حکومت او اتابکان یزد بر سر آن رفت[۶۹][۷۰]

عبدالحسین زرین‌کوب در دانشگاه ویلانوا (حدود ۱۹۹۸ میلادی)

معشوق غزلیات حافظ، هم مانند دیگر شاعران قدیم، مذکر است و این سنّت شعری در زمان او به حدّی قوی بوده است که او توانسته از شاهان آل مظفر در غزل به مانند معشوقی سخن گوید، می‌گویند که معشوق شعر او گاهی ممدوح است و گاهی معبود آسمانی و گاهی معشوق آسمانی.[۷۱] حافظ گاهی به‌صراحت از معشوق مذکر سخن می‌گفت. مثلاً در مدح فرخ که ظاهراً غلامی بوده :

دل من در هوای روی فرخ

بود آشفته همچون موی فرخ

به‌جز هندوی زلفش هیچکس نیست

که برخوردار شد از روی فرخ

سیاهی نیک‌بخت است آن که دائم

بود هم‌راز و هم‌زانوی فرخ

شود چون بید لرزان سرو آزاد

اگر بیند قد دلجوی فرخ

بده ساقی شراب ارغوانی

به یاد نرگس جادوی فرخ

دوتا شد قامتم همچون کمانی

زغم پیوسته چون ابروی فرخ

نسیم مشک تاتاری خجل کرد

شمیم زلف عنبر بوی فرخ

اگر میل دل هرکس به جایی‌است

بود میل دل من سوی فرخ

غلام همّت آنم که باشد

چو حافظ بنده و هندوی فرخ

یا در جای دیگر :

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خداوندا نگه‌دار از زوالش

به‌شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آنجا

که شیرینان ندارند انفعالش

صبا ز آن لولی شنگول سرمست

چه‌داری آگهی چون است حالش؟

مکن از خواب بیدارم خدارا

که دارم خلوتی خوش با خیالش

گر آن شیرین‌پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

چرا حافظ چو می‌ترسی از هجر؟

نکردی شکر ایام وصالش...

در جای دیگر حافظ، خودرا رند و نظرباز می‌خواند و گفته است بد یا خوب، من همینم که هستم و چه بپسندید و چه نپسندید‌ نظر از خوبرویان برنمی‌گیرم :

می‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وآن‌کس که چون مانیست در این شهر کدام است؟

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دل‌سوخته بدنام افتاد

دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید

که من او را ز محبّان خدا می‌بینم

سر و چشمی چنین دلکش، توگویی چشم از او برگیر؟!

برو که این وعظ بی‌معنی، مرا در سر نمی‌گیرد

حکایات عبید زاکانی[ویرایش]

زاکانی شاعر معاصر حافظ بود و ممدوحان (ستایش‌شوندگان) او همان ممدوحان بودند.
در اخلاق‌الاشراف روایت می‌کند که چگونه نام‌آوران و نیک‌نامان جامعه و به‌اصطلاح رجال آن روزگار، تسلیم مغولان شدند :

از نوخاستهٔ اصفهانی روایت کنند که در بیابانی، مغولی به او رسید. به او حمله کرد. نوخاسته [جوان] از کمال کیاست تضرّع‌کنان گفت : «ای آقا خدای را بم‌گا مم‌کش، یعنی بُکُن مرا و مکُش مرا!» مغول بر او رحم آورد و بر قول او کارکرد... جوان به یُمن این تدبیر از قتل او خلاص یافت. گویند بعد از آن سی‌سال دیگر عمر در نیک‌نامی به‌سر برد. زهی جوان نیک‌بخت. گویا این مثل در باب او گفته‌اند :


جوانان دانا و دانش‌پذیر

سزد گر نشینند بالای پیر

ای یاران، معاش و سنّت این بزرگان غنیمت دانید. مسکین پدران ما که عمری در ضلالت به‌سر بردند و فهم ایشان بدین معانی منتقل نگشت[۷۲][۷۳]

در رسالهٔ صدپند، یکی از این پندها این است :

مردام مست را چون خفته دریابید تا بیدار نشوند [تا بیدار نشده‌اند] فرصت را غنیمت دانید[۷۴][۷۵]

که ظاهراً اشاره به عرفی در آن دوران بوده است که درمورد مستان و یا شراب‌خوران در حالت مستی، فرصت را از دست نمی‌دادند.[۷۶]

عبید مکرراً  پهلوانان را مغول قلمداد کرده است، ظاهراً این پهلوانان، پهلوانان دولتی و رسمی بوده‌اند که از شهرت خود برای پیشرفت‌های شخصی و تقرب به‌دستگاه حاکمان استفاده می‌کردند نه پهلوانان حقیقی مردم :

آن‌کس را پهلوان مخوانید که پشت دیگر به زمین تواند آورد، بلکه پهلوان حقیقی آن را دانید که روی بر خاک نهد و از روی ارادت یک گز کیر در کون خویش گیرد[۷۷][۷۸]

گاهی استادان به شاگردان خود برانگیختگی و احساسات جنسی داشتند :

با استادان و پیشقدمان و ولیعهدان و کسانی که شما را کون می‌کنند، تواضع واجب شمرید تا آبروی را به باد ندهید[۷۹][۸۰]

یکی دیگر از عادات اهل آن دوران، بچه‌خواهی یا تمایل جنسی به کودکان بوده؛ زاکانی صریحاً تأکید می‌کند که به رابطه جنسی لاپایی قانع باشید نه رابطه جنسی دخولی :

از کودکان نابالغ به‌میان پای قانع شوید تا شفقت به‌جای آورده باشید.[۸۱][۸۲]

از آنجا که در قرآن مجید جزو وعده‌های بهشتی از غلمان (جمع غلام به‌معنی پسر) سخن رفته است، زاکانی به‌طنز می‌گوید :

از جماع نوخطّان بهره‌ی تمام حاصل کنید که این نعمت در بهشت نیابید[۸۳][۸۴]

از حکایات عبید زاکانی، استفاده‌های جامعه‌شناختی بسیار می‌توان کرد و برخی از آداب و رسوم قرون وسطای ایران را می‌توان به‌خوبی مجّسم کرد. مثلا از حکایت زیر معلوم می‌شود که برخی‌ها در ماه رمضان، موقتاً دست از مناهی برمی‌داشتند :

در رمضان نوخطی (جوان) را گفتند این ماه کساد است، گفت «خدا یهودیان و مسیحیان را پایدار بدارد»[۸۵][۸۶]

یا از حکایت زیر برمی‌آید که غلام‌بارگان و امردخواهان بر اثر اعتیاد به غلام‌بارگی، میل جنسی خود را نسبت به زن از دست می‌دادند :

زنی شوی خود را نزد قاضی آورد و گفت که این شوی من غلام‌باره است و بامن همبستر نشود. شوی گفت مرا علت عنن افتاده است. زن گفت دروغ می‌گوید و...[۸۷][۸۸]

سوءاستفاده از مستان مرسوم بود. این مستان ممکن بود در مکانی به‌خواب می‌رفتند و دراین دیگران آن‌ها را به‌کار می‌گرفتند.
از برخی حکایات عبید زاکانی معلوم می‌شود که ترکان (مخصوصاً نظامیان) در شُرب خمر افراط و زیاده‌روی می‌کردند، چنانکه مست به گوشه‌ای می‌افتادند و دراین صورت، شکار غلامبارگان می‌شدند :

تُرک پسری مست، بر در غلام‌باره‌ای افتاده بود، غلام‌باره او را بدید و بردوش گرفته بربالای خانه برد و همه‌شب به آن‌کار مشغول بود و...[۸۹]خطای یادکرد: برچسب تمام‌کنندهٔ </ref> برای برچسب <ref> پیدا نشد[۹۰]

یا در حکایت دیگر آمده :

خراسانی را مست با پسرکی بگرفتند، پیش ملک ضیاءالملک بردند. ملک از خراسانی پرسید که هی چرا چنین کردی؟ گفت : خانه خالی دیدم، ترک‌پسری چون آفتاب خاوری مست افتاده و خفته؛ در کونش انداختم. غلامچه راست بگو، اگر تو بودی، نمی‌کردی؟![۹۱][۹۲]

صوفیان و شاهدبازی[ویرایش]

جریان شاهدبازیِ متصوفان مربوط می‌شود به جریان تصوف که از قرن ششم یعنی عصر سلجوقیان شروع به‌رشد کرد و در قرون هفتم و هشتم، در دورهٔ مغولان بازار گرمی گرفت.[۹۳] در دورهٔ مغول، شاعران سبک عراقی هم می‌زیستند که مهم‌ترین مختصهٔ آن، یکی طرح مسائل عرفانی در ادبیات و دیگری جایگزین شدن قالب شعری غزل به‌جای قصیده است.[۹۴]

تفسیر مولانا از داستان محمود و ایاز[ویرایش]

مولانا، داستان عشق محمود و ایاز را که جنبه زمینی و جنسی داشت، وارد عرفان کرد و آن را به صورت عشق آسمانی تفسیر کرد

باید در وهلهٔ گفت که مولانا به تبعیت مرادش، شمس تبریزی و پدرش بهاءولد، نظر خوشی نسبت به شاهدبازی نداشته و آن را بهانهٔ صوفیان برای مکروهات می‌داند یا می‌گوید که: «بدین وسیله به دام می‌افتند و جمال زیبارویان باعث گمراهی مشایخ می‌شود»؛[۹۵] چنان‌که در دفتر اول مثنوی می‌گوید:

آن خیالات که دام اولیاست

عکس مه‌رویان بستان خدا

در مثنوی، انعکاس این اعمال را می‌توان دید، چنان‌که صوفیان، اهل عادت مذموم بودند: هست صوفی آن که شد صَفوَت‌طلب

نه از لباس صوف و خیاطی و دَب

صوفی‌ای گشته به‌پیش این لئام

الخیاطه و اللَواطه و السلام[۹۶]

ظاهراً منظور از خیاطه چاک‌زدن پیراهن در وجد و سماع و رقص است. مولانا داستان‌های عشق محمود غزنوی به غلامش اَیّاز را که جنبهٔ تاریخی و عشق زمینی داشته را به‌صورت عرفانی تأویل کرده.[۹۷]به‌نظر می‌رسد که عرفان عکس‌العمل تفکر و روحیهٔ ایرانی در مقابل تفکر و روحیهٔ ترک و عرب است که در سرنوشت اقوام ایرانی وارد شده‌بودند.[۹۸]از نظر دکتر شمیسا: مسائل زمینی ترکان که اقوامی بدوی بودند، در تأویلات عرفانی جنبهٔ والای معنوی می‌یابد و تعصب و خشک‌اندیشیِ مذهبی عرب نیز در عرفان تلطیف می‌شود.[۹۹] لذا عشق سلطان محمود به‌چنین موجودی، عشقی عرفانی و در حکم عشق به اولیاءالله است که همان عشق به‌خدا می‌باشد.[۱۰۰]

صوفیان امردباز[ویرایش]

استاد بدیع الزمان فروزانفر معتقد بود که صوفیان از لحاظ نظربازی، دو فرقه بودند

صوفیان دودسته بودند، عدهٔ قلیلی از آنان مانند ابن‌عربی و سهروردی و شمس تبریزی و مولانا و احمد جام، اَمرَدبازی را نمی‌پسندیدند.[۱۰۱]و دستهٔ دیگر که اکثریت بودند، شاهدباز بودند.[۱۰۲] این دستهٔ اخیر برای توجیه کردن کار خود، از آموزه‌های عرفانی سوءاستفاده می‌کردند.[۱۰۳] در عرفان می‌گویند «اللهُ جمیلُ و یُحِبُ الجَمال» یعنی «خدواند زیباست و زیبایی را دوس دارد».[۱۰۴]پس دوست‌داشتن زیبارویان تشبّه به اخلاق‌الله است.[۱۰۵] صوفیان می‌گویند مقید به‌مطلق پیوسته‌است و ازاین‌رو زیبایی‌های جزیی هم نمودی از آن زیبایی کل است.[۱۰۶] مولانا می‌گوید:

خوبرویان آینهٔ خوبی او

عشق ایشان عکس مطلوبی او

زیبایی شاهدان، مقید است و زیبایی حق، مطلق. تعبیر افلاطونی آن این است که این زیبایی‌های زمینی یک الگوی آسمانی دارند.[۱۰۷]مولانا به سوءاستفاده برخی صوفیان از این آموزه اشاره کرده و می‌گوید:

ور تو گویی جزو پیوسته کُل است

خار می‌خور، خار مُقرون گل است[۱۰۸]

شمس تبریزی برخلاف غزالی و ابوحلمان این موضع را نمی‌پذیرفت که جمال صورت موجب رسیدن به جمال حق می‌شود؛ بلکه جمال صیرت موجب رسیدن به جمال حق تعالی می‌شود

مبانی چند آموزهٔ مهم عرفانی ما از جمله اصلِ المَجازُ قَنطَرةُ الحَقیقهِ یعنی مجاز پلی برای رسیدن به حقیقت است با تفسیر این‌که با عشق مجازی و زمینی، نهایتاً به‌عشق آسمانی راه می‌یابد، در این رساله به‌تفضیل دیده می‌شود. چنان‌که مولانا هم چنین می‌فرمایند:

عاشق گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را به جایی رهبرست[۱۰۹][۱۱۰]

بدین ترتیب صورت‌پرستی یا جمال‌پرستی می‌تواند تمرینی باشد برای عشق ورزیدن به خدا. زیرا زیبایی پسران، جلوه‌ای از زیبایی خداست.[۱۱۱] استاد بدیع‌الزمان فروزانفر در توضیح بیت فوق می‌نویسد:

بعضی از صوفیان نیز، پستش جمال و زیبایی را موجب تلطیف و احساس و ظرافت روح و سرانجام تهذیب اخلاق و کمال انسانیت می‌شمرده‌اند و گاهی آن را ظهور حق یا حلول وی به نعت جمال در صور جمیله می‌دانستد، که سردستهٔ این گروه، ابوحُلمان دمشقی است که درواقه از مردم فارس و ایرانی‌نژاد بوده پیروانش را حُلمانیه می‌خوانده‌اند و چون عقیدهٔ خودرا در دمشق اظهار کرده‌است به دمشقی شهرت گرفتند. این حُلمانیان مردمانی باذوق و خوش‌مشرب بودند و به‌پیروی از پیر خود هرجا زیبارویی را می‌دیدند، بی‌روپوش و بی‌ملاحظه و به‌آشکارا پیش وی به‌خاک می‌افتاده‌اند و سجده می‌کردند اگرچه علی‌ابن عثمان هجویری که صاحب کشف المحجوب بوده، ابولحمان را از این عقیده مبری می‌داند. ظاهراً ابوحلمان در قرن سوّم می‌زیسته و همان‌کس است که ابونصر سرّاج از وی به‌نام ابوحلمان صوفی یاد می‌کند. پیروان وی در اویل قرن پنجم وجود داشتند و …[۱۱۲][۱۱۳]

به‌طور کلّی ابوحلمان از زیباصورتان به زیبایی حق تعالی بهره می‌برد.[۱۱۴] برخی از صوفیانی همچون ابوحلمان، وَ ادیبانی و شاعرانی همچون غزالی، فخرالدین عراقی، اوحدالدّین کرمانی و علی حریری که همگی در قرن پنجم‌ششم می‌زیستند هم همگی میل وفوری به شاهدبازی داشته‌اند و مدارکی برای اثبات وجود دارد، آنها براین عقیده بودند که زیبارویان، گواه و دلیل جمال حق تعالی فرض می‌شود.[۱۱۵] این رباعی اوحدالدین کرمانی، عقیدهٔ ابوحلمان را به‌خوبی یادآوری می‌کند:

ز آن می‌نگرم به‌چشم سر در صورت

زیرا که زمعنی است، اثر در صورت

این عالم صورت است و ما در صوریم

معنی نتوان دید، مگر در صورت

ولی شمس تبریزی و مولانا صورت‌پرستی را بدین‌گونه که در طریقهٔ حُلمانیان است، نمی‌پسندیدند و عشق به سیرت و حکمت و کمال مرد کامل را که عین عشق به‌خداست، اصل و پایهٔ طریقهٔ خود قرار داده‌اند. همانند رابطهٔ مرید و مرادیِ مولانا و شمس. آنان برخلاف ابوحلمان و غزالی، از جنال سیرت به خدا می‌رسیدند نه از جمال صورت.[۱۱۶] سعدی که خود اشعار نظربازی و شاهدبازی داشته در وصف چنین صوفیانی می‌گوید: گروهی نشینند با خوش‌پسر

که ما پاک‌بازیم و صاحب‌نظر

اما در اینجا خود اقرار می‌کند که:

نام سعدی همه‌جا رفت به شاهدبازی

وین نه عیبست که در ملت ما تحسینیست[۱۱۷]

بنابراین فقها و روحانیون هم عاشق اَمرَدان می‌شدند و شاید منظور حافظ از «کار» در این بیت همین باشد:

واعظان کاین جلوه برمحراب و منبر می‌کنند

چون به‌خلوت می‌روند، آن کار دیگر می‌کنند

گاهی نظربازان صوفی و غیرصوفی مانند احمد غزالی که صوفی بوده، به بهانه‌ای با شاه هم عشق می‌باختند و برخی از این بابت دچار عقوبت‌هایی شده‌اند. غزالیِ صوفی‌گر در مقابل زیبارویان بی‌تاب بود، لذا وقتی سلطان سنجر را بوسید، باعث سوءتفاهم شد :

روایت است که ملکشاه به احمد غزالی ارادت می‌ورزید. روزی سنجر، پسرش که سخت زیبا بود به‌دیدن شیخ رفت و شیخ گونهٔ او را بوسید. این معنی بر حضار گران آمد و به سلطان رسانیدند. ملکشاه به سنجر گفت : شنیده‌ام که احمد غزالی گونهٔ تو بوسه داده‌است. گفت : آری، گفت ترا بشارت باد که بر یک‌نیمه از جهان فرمان‌روا گشتی...[۱۱۸][۱۱۹][۱۲۰]

حدیث امرد[ویرایش]

در کتب صوفیه حدیث عجیبی که به نحوه‌های مختلف روایت شده‌است، از جمله : رأیتُ ربی لَیلَة المِعراج عَلَی صورُشاب امرد، یعنی «خدای خود را به‌صورت جوان امردی دیدم». دکتر شمیسا دراین‌باره می‌گوید :

ظاهرا مقصود، جمال الهی است و حدیث ناظر است به روایت الله جمیل و یحب الجمال، و مذهب جمال‌پرستان که معتقد بودند خدا در جمال خوبرویان باید جُست.[۱۲۱]

دوره صفویه[ویرایش]

نباید به‌خطا پنداشت که در حکومت به ظاهر مذهبیِ صفویان، تغییری در خلق‌وخوی مردم نسبت به رابطهٔ جنسی میان مردان روی داده باشد. شاردن در سفرنامهٔ خود، یکی از علل کمبود جمعیت ایران را در این دوره، همین همجنس‌گرایی ذکر کرده‌است.[۱۲۲]

شاه اسماعیل صفوی[ویرایش]

نگاره شاه اسماعیل صفوی

از گزارش زیر در سفرنامه‌های ونیزیان که بازرگانان شهر وِنیز نقل کرده‌اند، معلوم می‌شود که شاه اسماعیل صفوی که برای گروهی، حکم رهبر طریقت و شریعت را داشته‌است تا چه‌اندازه متمایل به همجنسان خود بوده:

هنگامی که دومین بار اسماعیل صفوی بهتبریز آمد، کاری بس ننگین از او سر زد، زیرا فرمان داد تا دوازده تن از زیباترین جوانان شهر را به کاخ هشت بهشت بردند و با ایشان عمل شنیع انجام داد و سپس آنان را به‌همین منظور به اُمَرای خود داد. اندکی پیش از آن دستور داده بودند تا ده تَن از بچه‌های مردان محترم را به همان ترتیب، دستگیر کنند.[۱۲۳][۱۲۴][۱۲۵]

حکایت دیگر درباب شاه‌اسماعیل صفوی هم خواندنی است :

مانی شیرازی از آغاز پادشاهی شاه اسماعیل، یعنی هنگامی که او سیزده‌ساله بود، به شاه عشق می‌ورزید. یک‌روز که شاه او را به‌خدمت طلبیده بود، به خواهش وی اجازه داده‌بود که پایش را بوسه زند؛ ولی مانی به‌جای پا، بر ساق پای شاه بوسه زد. ندیمان شاه این عمل را بی‌ادبی و گستاخی شمردند و شاه را به کشتن او برانگیختند. شاه درنده‌خو نیز فرمان قتل او را صادر کرد، ولی دوستان او پیش شاه شفاعت کردند و بخشیده شد، امّا حکم عفو موقعی رسید که قورچی[تیرانداز] آن عاشق تیره‌روز را کشته بود.[۱۲۶][۱۲۷][۱۲۸]


در این دوره امردخانه‌هایی دایر شد که حکومت به‌صورت رسمی از آنها مالیات اخذ می‌کرد و حتی یک کاشی سردر یکی از این امردخانه‌ها هنوز در بازار کاشان به‌جا مانده‌است.[۱۲۹] یکی از مراکز امردان در این دوره، قهوه‌خانه بود. در سفرنامه شاردن در این مورد، اطلاعاتی فراوان به‌دست آمده.

دوره افشاریه و زندیه[ویرایش]

دورهٔ صفویه و افشاریه و زندیه، دورهٔ اوج رابطهٔ جنسی مرد با مرد بوده.[۱۳۰] بهترین کتابی که اوضاع گرایش‌های همجنس‌گرایانهٔ این دوره‌ها را نشان می‌دهد، کتاب رستم‌التواریخ تألیف محمدهاشم آصف معروف به رستم‌الحکما است. در این کتاب از برخی از جریان های تاریخی زمان شاه سلطان حسین صفوی، نزدیکی های حملهٔ افغان‌ها و هم‌چنین دوره‌های افشاریه و زندیه تا اواسط دورهٔ فتحعلی‌شاه قاجار سخن رفته است.[۱۳۱][۱۳۲]

ضمناً، از شرح وقایع معلوم می‌شود که مردان تا چه‌حد در مقابل شاهدان بی‌تاب بودند. البته دکتر شمیسا می‌گوید :

باید توجه داشت که ایران دوره صفویان در اوج رفاه اقتصادی بود و این می‌تواند خودبه‌خود مستلزم چنین روابطی باشد.[۱۳۳][۱۳۴]

نویسندهٔ کتاب رستم‌التواریخ در دورهٔ زندیه، نوجوان بوده و مشغول تحصیل بوده و مقداری از اطلاعات مندرج در کتاب را از این و آن مخصوصاً از پدرش شنیده‌است و اینک نمونه‌هایی از این کتاب خواندنی :

مرحوم معلم ده نفر از اهل کتاب به جهت این طالب حق عملهٔ گیرودار و زدن و بستن مقرر داشت و این طالب حق نظامی برپا نمود... یک تخته را به یک رویش رفت نوشته و به دیوار آویخته از برای رفتن و آمدن اطفال به بیت الخلا که مبادا دونفر از عقب همدگر بروند و فعل و انفعالی در میان ایشان واقع شود.[۱۳۵][۱۳۶]

در زمان شاه سلطان حسین صفوی، کار به‌جایی رسیده بود که زنان و دختران و پسران را شبانه از منزلشان دزدیده و پس از رابطهٔ جنسی، دوباره به خانه برمی‌گرداندند.[۱۳۷] در رستم‌التواریخ آمده :

همهٔ اهل آن زمان چنان پرورده و مست و ملنگ شده بودند که از دسبرد همدیگر مانند اشتران مست و گاوان جنگی، همه پریشان‌حال و آشفته‌خاطر و دلتنگ و اکثر اهل آن زمان، پهلوان و کشتی‌گیر و شبر و مکار و عیار و رند و لاابالی و طرّار بوده اند و به هرکجا و به هر سرایی که زن یا دختر جمیله و پسر جمیلی و یا اسب و استر رهواری، گرانبهایی، سراغ می‌نمودند می‌رفتند و به پهلوانی و شبروی و چالاکی و چستی و به فنون عیاری و مکاری آنرا می‌ربودند و کام خود را از آن حاصل می‌نمودند، هرقدر که می‌خواستند و بعد از مدتی می‌بردند و آن را به مکان خود می‌نهادند.[۱۳۸][۱۳۹]

جالب است که شکایت در این‌مورد و نظایر آن حتی به شاه هم بی‌فایده بود، در جلوی او نزدیکان او را به‌کار می‌گرفتند :

بی‌شرمی اهل آن زمان به‌جایی رسید که آن سلطان جمشید نشان [شاه حسین] روزی به تماشای فرح‌آباد تشریف می‌برده، پیشخدمت ماه طلعتش، به‌جهت مهمی در عقب مانده بود که ناگاه پهلوان حسین ماریاناتی او را ملاقات نموده به زور او را از اسب به‌زیر آورده و وی را به‌رو خوابانید و عمود لحمی [آلت تناسلی] خود را چنان بر سپر شحمی وی فرو کوفت که آن سپر شحمی نازک را چاک چاک نموده و درهم آشوفت. بعد چون آن پریوش سرو قد گلندام، از چنگ آن دیو نجات یافت، اشک‌ریزان به خدمت آن سلطان جمشید نشان شتافت، آن والاجاه سبب برآشفتگی وی را پرسید؛ وی هم آن‌چه بر او گذشته را گفت؛ آن فرمانروا به وزیر خود فرمود چه‌باید کرد؟ وزیر عرض نمود تو پادشاهی می‌باشی که عظمت شأن در هشت کشور مشهور می‌باشی، به این جزئیات، التفات نفرما!اگر چنانچه او را به خاک آلوده‌اند آب حیاتی هم نوش جانش نموده‌اند، زیرا که این شرّی است بسیار خیر![۱۴۰][۱۴۱]

داستان دیگر، تجاوز به سفیرها که امروزه به‌آن دیپلمات می‌گویند. رندان و بهادران دربار شاه سلطان حسین، شبی به حریم سفیر روم (ترکیه امروزی) و همراهان او تجاوز جنسی کردند. ظاهراً قصد آنان به زعم خودگوشمالی شاه عثمانی بوده. اما دربارهٔ تجاوز به سفیر هندوستان و ترکستان، بهانه‌ای ذکر نشده :

به‌فرمان سلطان روم، عمر آقا نام ایلچی... با نامهٔ اخوت علامه مأمور به سفارت ایران شد... سلطان جمشید نشان، بعد از تفقّد و التعارف و تعارف پادشاهانه نسبت به اِیلچی (پیام‌رسان) فرمود : «نامهٔ سلطان روم را تمام برخواندند.» در شب دهم ورود ایلچی به‌اشارت مقرّبین درگاه جهان پناه سرهنگان خوانخوار و رندان و بهادران اژدها کردار، فوجی در لباس عیاری و شبروی و مکارم به سرای ایلچی روم که عمرآقا نام داشت رفتند و عمرآقای برگشته‌بخت و اتباعش را قاطبهٔ شیاف‌لحمی نمودند، یعنی بهادران بی‌شرم و آزرم ایران، عمودهای گران‌لحمی (آلت تناسلی) خود را چنان بر سپرهای پهن‌شحمی بهادران روم خوش‌مرز و بوم نیکوآئین و رسوم، فرو کوفتند که فریاد افغان بهادران و دلاوران روم، بر هفت گنبد افلاک برمی‌شد...چون صبح شد این واقعه به‌عرض خاقان قیصر پاسبان رسید، از ابنای دولت پرسید این چه داستان است؟ عرض نمودند که : «این جهان مطاع تو، بی‌شک فرزند حیدر کراری، هرکس تورا استخفاف می‌نماید، به چنین بلایی مبتلا می‌شود...» و...[۱۴۲][۱۴۳]

ماجرای دیگر، تجاوز به سفیر انگلیس (بالیوز انگلیز) است که در زمان علی مردادخان زند اتفاق افتاد :

...در آن وقت خانهٔ میرزا مصطفای مذکور نشیمن بالیوز انگلیز بود و لُرهای بسیار در آنجا هجوم نموده بودند، اموال آنجارا به غارت بردند. بالیوز از راه خوف از درخت بالا رفت او را به ضرب سنگ از درخت به زیر آوردند و چوپان بالیوز جوانی بود خوش شکل و شمایل و معشوقیت تمام داشت، آن لرهای بی‌مروت به زور و ضرب آن‌قدر با آن دلارام پری‌سیما وطی [رابطه از عقب] نمودند که از ضرب عمودهای لحمی [آلت جنسی مردانه] آن بی‌تمیزان، سپر شحمی آن محبوب با نزاکت چاک چاک گردید و درمیان خون غوطه‌ور گردید و نزدیک به هلاکت رسید. در آن حالت، آشنایی در رسید و او را از دست لران الاغ‌صفت رهایی بخشید و تا یک‌سال تمام، جراحان با مهارت به معالجهٔ او پرداختند تا آن نازنین را صحیح و سالم ساختند[۱۴۴][۱۴۵]

در رستم‌التواریخ، درمورد خسروخان گرجی والی تفلیس و پسرش گرگین‌خان که از مریدان محمدباقر مجلسی شیخ‌الاسلام ایران بود و با توصیه علما حاکم کابل و قندهار شده بودند شواهدی است که نشان می‌دهد چگونه سرانجام افغانیان مجبور به حمله به اصفهان شدند. والیان شیعه با دیگر مردمان که سنی بودند، رفتار خشونت آمیزی داشتند و مرجعی هم برای دادرسی نبود :

خدا هدایت نماید ایشان را، پس خسروخان و گرگین خان و اتباع و عمله‌جاتش شروع نمودند به ایذا آزار نمودن اهل سنّت به مرتبه‌ای که از حد تحریر و تقریر بیرون است، یعنی زنان و دختران و پسرانشان را به جور و تعدی می‌کردند![۱۴۶][۱۴۷]

از متون‌های رستم‌التواریخ به‌خوبی می‌توان دریافت که اساساً عمل جنسی مرد برای اهل آن روزگار جذاب‌تر از عمل جنسی با زن بود. مثلاً دربارهٔ یکی از فرزندان شاه‌سلطان حسین به‌نام «طهماسب میرزا» می‌نویسد :

بسیار محجوب و باحیا بود و به مرتبه‌ای امردان زیبا را دوست می‌داشت که یک یوسف شمایلی را بر هزاران زلیخا جمال لیلی مثال شیرین خصال ترجیح می‌داد

برداشت دکتر شمیسا[ویرایش]

نگارخانه[ویرایش]

نشان همجنس‌گرایی مردانه

جستارهای وابسته[ویرایش]

  • همجنس‌گرایی مردانه
  • دین و همجنس‌گرایی
  • ضیافت (افلاطون)
  • دگرباشی
  • سیروس شمیسا

پیوند به بیرون[ویرایش]

[www.tarikhema.org «دانلود نسخه PDF شاهدبازی در ادبیات فارسی»] مقدار |نشانی= را بررسی کنید (کمک).صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.

پانویس[ویرایش]

  1. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  2. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  3. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  4. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  5. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  6. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  7. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  8. دفتر اول مثنوی مولوی، بخش شش: بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  9. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  10. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  11. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  12. رساله مهمانی، تألیف افلاطون، ص۴۵۵–۵۱۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  13. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  14. رساله مهمانی، تألیف افلاطون، ص۴۵۵–۵۱۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  15. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  16. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  17. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  18. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  19. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  20. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  21. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  22. قاموس کتاب مقدس، ترجمه و تألیف مسترهاکس، اساطیر، ۱۳۷۷، ص ۷۷۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  23. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  24. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  25. تلبیس ابلیس، ترجمهٔ علی‌رضا ذکاوتی قراگزلو، ص۲۷۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  26. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  27. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  28. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۴۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  29. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۳۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  30. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  31. بیهقی، ابوالفضل. تاریخ بیهقی، صفحهٔ ۴۰۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  32. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  33. پاورقی صفحه ۵۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  34. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  35. دیوان سنایی، غزل شماره ۳۴۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  36. دیوان سنایی، رباعی شناره ۳۵۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  37. دیوان سنایی، غزل شماره ۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  38. دیوان سنایی، غزل شماره ۴۲۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  39. دیوان فرخی سیستانی، صفحه ۲۰۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  40. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۴۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  41. دیوان فرخی سیستانی، صفحه ۲۰۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  42. دیوان فرخی سیستانی، ص ۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  43. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۴۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  44. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۴۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  45. دیوان فرخی سیستانی، ص ۱۰۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  46. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۴۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  47. دیوان فرخی سیستانی، ص ۱۸۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  48. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۴۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  49. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  50. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  51. منوچهری: به‌کردار زن زنگی که هر شب، بزاید کودک بلغاری آن زن. کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، پاورقی ص ۵۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  52. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  53. دیوان فرخی، ص ۳۹۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  54. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  55. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  56. دیوان فرخی، ص ۴۳۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  57. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  58. دیوان فرخی سیستاتی، ص ۳۵۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  59. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۵۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  60. مولانا، دیوان شمس، غزل شماره ۵۷۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  61. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  62. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  63. جوینی. تاریخ جهان‌گشای جوینی، جلد سوم، ص ۲۵۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  64. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  65. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  66. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  67. جوامع‌الحکایات (باب نهم از قسمت سوم)، ص ۲۵۵. نقل از تاریخ اجتماعی ایران، ج ۷، ص ۱۷۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  68. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  69.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  70.  ،  . از کوچه رندان رندان، ص ۵۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  71.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  72.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  73.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، ص ۱۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  74.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  75.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، ص ۲۰۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  76.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  77.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  78.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، صفحه‌ی ۳۰۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  79.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  80.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، صفحه‌ی ۲۰۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  81.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  82.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، صفحه ۲۰۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  83.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۷۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  84.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، صفحه ۲۰۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  85.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  86.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، صفحه ۲۵۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  87.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  88.  ،  . کلیات عبید، چاپ اتابکی، صفحه ۲۵۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  89.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  90.  ،  . کلیات عبید، ص ۲۷۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  91.  ،  . کلیات عبید، صفحه ۲۹۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  92.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۷۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  93. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  94. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  95. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۲۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  96. مثنوی مولانا، دفتر پنجم، ب ۳۶۳–۶۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  97. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  98. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  99. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  100. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  101. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  102. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  103. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  104. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  105. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  106. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  107. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  108. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  109. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  110. پیوند دفتر اول مثنوی مولانا، بخش ۶: بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  111. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  112. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  113. شرح مثنوی شریف، جلد ۱، ص ۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  114. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  115. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۹۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  116. فروزان‌فر، بدیع‌الزمان. شرح مثنوی شریف، جلد ۱، صفحه ۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  117. غزلیات دیوان اشعار سعدی، غزل شماره ۱۲۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  118.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  119.  ،  . ترجمه از آثار البلاد قزوینی، به‌نقل از مجله‌ی یادگار، سال چهارم، شماره‌ی ۹ و ۱۰، صفحه‌ی ۸۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  120.  ،  . نقل از تاریخ اجتماعی ایران، جلد ۷، صفحه‌ی ۴۹۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  121.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص۱۱۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  122. ۲۲۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  123. سفرنامه‌های ونیزیان، ص ۴۲۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  124. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲۷.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  125. نقل از تاریخ اجتماعی ایران، ج ۷، ص ۳۹۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  126.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۱۶۹ تا ۱۷۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  127.  ،  .  زندگانی شاه عباس اول، جلد ۲، صفحه‌ی ۹۶.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  128.  ،  . تاریخ اجتماعی ایران، جلد ۷، صفحه‌ی ۴۹۵.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  129. شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲۸.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  130.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  131.  ،  . تألیف کتاب در سال ۱۱۹۳ شروع شد و در سال ۱۲۰۹ ( زمان آقامحمدخان قاجار ) تمام شد و آن را در سال ۱۲۴۷ ( زمان فتحعلی شاه قاجار ) عرضه کرد.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  132.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۲۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  133.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  134.  ،  . البته دلایل مختلفی، همچون جامعه، روح و روان، گذشته، زیستی، فشارجنسی می‌تواند هم دلالت بر چنین گرایشی باشد.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  135.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  136.  ،  . رستم‌التواریخ یا رستم‌الحکما، مصحح محمد مشیری، ص ۱۹.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  137.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۰.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  138.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  139.  ،  . رستم‌التواریخ، مصحح محمد مشیری، ص ۱۰۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  140.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۱.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  141.  ،  . رستم‌التواریخ، مصحح محمد مشیری، ص ۱۱۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  142.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  143.  ،  . رستم‌التواریخ، مصحح محمد مشیری، صفحه ۱۱۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  144.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۳.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  145.  ،  . رستم‌التواریخ، مصحح محمد مشیری، ص ۲۵۲.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  146.  ،  . شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر شمیسا، سال ۱۳۸۸، ص ۲۳۴.صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.
  147.  ،  . رستم‌التواریخ، مصحح محمد مشیری، صفحه ۲۵۲ .صفحه پودمان:Citation/CS1/fa/styles.css محتوایی ندارد.

منابع[ویرایش]

  • کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر سیروس شمیسا، سال ۱۳۸۲، انتشارات فردوس، شابک:

964 _ 5509 _166 _ x

  • شرح مثنوی شریف، بدیع‌الزمان فروزانفر، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هفتم، ۱۳۷۳
  • عشق صوفیانه، جلال ستاری، نشر مرکز، چاپ دوم، ۱۳۷۵
  • مجموعه آثار افلاطون، ترجمه دکتر رضا کاویانی/دکتر محمدحسن لطفی، انتشارات ابن سینا، ج ۱، ۱۳۴۹
  • دیوان فرخی سیستانی، مصحح دکتر دبیر سیاقی، زوّار، چاپ دوم، ۱۳۴۹
  • فرخی سیستانی، دکتر غلامحسین یوسفی، انتشارات علمی، ۱۳۸۳
  • دیوان ایرج میرزا، به اهتمام دکتر محمدجعفر محجوب، چاپ چهارم، ۱۳۵۶
  • تاریخ ادبیات در ایران، دمتر ذبیح‌الله صفا، جلد دوم، کتاب‌خانه ابن سینا، ۱۳۴۷
  • تأثیر شعر عربی بر تکامل شعر فارسی، دودپوتا، ترجمه استاد سیروس شمیسا، فردوس، ۱۳۸۱
  • تاریخ بیهقی، به‌کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، انتشارات مهتاب، ۱۳۷۱
  • تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد هفتم، انتشارات نگاه، ۱۳۶۸
  • رستم التواریخ، رستم‌الحکما، مصحح محمد مشیری، چاپ دوم، ۱۳۵۲


This article "تاریخچه شاهدبازی" is from Wikipedia. The list of its authors can be seen in its historical and/or the page Edithistory:تاریخچه شاهدبازی. Articles copied from Draft Namespace on Wikipedia could be seen on the Draft Namespace of Wikipedia and not main one.



Read or create/edit this page in another language

Cookies help us deliver our services. By using our services, you agree to our use of cookies.